تبليغاتX
من پر از دردم پر از دردم ولی...

من پر از دردم پر از دردم ولی...
قالب وبلاگ

کودک که بودم دلم همه چیز می خواست عروسک،اسباب بازی،توپ،وهر چیزی که بچه ها مرا در بازیهایشان راه بدهند که من همیشه درگوشه ای ننشینم که تماشا کنم میخواستم من هم بازی کنم.دلم نگاه مهربان می خواست،نگاه مادر،پدر،خواهر و فامیل....اما من را نمیدیدند نمیفهمیدند واین من بودم که میشکستم و آنها فکر میکردند نمیدانم از کودکی همه مرا مسخره میکردند شاید اگرما هم پول داشتیم کسی مرا مسخره نمیکرد جالب بود که بین خانواده همیشه من بودم که نبودم .

سال اول مدرسه وقتی تمام مادرا بچه هایشان را راهی میکردند من باز هم تنها بودم من هم دلم میخواست مادرم مرا به مدرسه بفرستد من هم دلم آغوش و بوس میخواست اما بازهم تنهاحتی دوستی نداشتم وقتی دیگران خوراکی میخوردند من هم دلم میخواست اما مادرم به من پول نمیداد میگفت ندارم اما چرا برای بقیه داشت سر من طلا هم سنگ میشد.کلاس سوم که بودم معلم 2هفته از شروع کلاس تا پایان مرا یک لنگه پا نگه میداشت نه بخاطر تنبلی بخاطر ندادن پول هدیه به مدرسه.حال من هرروز بزرگ میشدم و هنوز عروسک نداشتم دیگر از عروسک بازی بدم میامد.وقتی دیدم دخترها مرا راه نمیدهند با پسرها همبازی شدم خشن شدم بازیهایم با بقیه دخترها فرق داشت من گم شدم حالا بعداز اینهمه وقت نمیدانم پسرم یا دختر.دلم شکسته از آرزوهای داشته و خفه شده من میخاهم خودم را پیدا کنم اما چطور نمیدونم...............؟من دانشگاه رفتم بزرگ شدم البته بقیه فکرمیکنند من هنوزهم بچه ام لوس بازیهایم،محبتهایم،همه چیز مث بچگی شده من خودم را گم کردم................................

هرسال عید پدرم بود سرش غرمیزدم،لوس میشدم اما 4سال میشود من عیدی نمیگیرم تا با پولش چیزی بخرم کسی نفهمیده من کفشهایم از زیر پاره شده نفهمیده سردم میشود نفهمیده برای چه بیرون نمیروم باز هم عیدی دیگر ومن از همه چیز بدم می آید من از فقر ونداری بدم می آید آخه چرا منم نباید چیزایی که دوست دارم بخرم چرا؟همیشه به جیبم نگاه کردم و رفتم خرید من هم دلم میخواهد به سلیقه ی خودم خرید کنم اما نمیتوانم

ببخشید که حرفای بی ربط زدم بدجور دلم گرفته بود من واقعا ناراحت نیستم وقتی خدا هست/....و خدا جانشین تمام نداشتن هاست

بزن کف قشنگ رو به افتخار خودت

[ چهارشنبه سوم اسفند 1390 ] [ 11:58 ] [ مهتاب ] [ ]
او غرق خواب بود و من و یک دیازپام

رویای ناب بود و من و یک دیازپام

چندین غزل سرودم و ....خوابم پرید و بعد...

ذهن خراب بود و من و یک دیازپام

آرام ماه من شد و من هم پلنگ او

رفتم شهاب بود و من و یک دیازپام

هی خواستم روانه شوم پیش ماه خود

دیدم سراب بود و من و یک دیازپام

...دیگر درون حوضچه ماهی نبود و عشق

مثل حباب بود و من و یک دیازپام

تا گم شدم درون سیاهی زلف او

او غرق خواب بود و من و یک دیازپام

[ دوشنبه دهم بهمن 1390 ] [ 20:4 ] [ مهتاب ] [ ]
شروع قصه وتکراربازگفتی نه

من عاجزانه تو انگار باز گفتی نه

...وچشمهای تو دنبال دیگری بودند

شنیده ام که به ناچاربازگفتی نه

و قطره قطره فقط آبروی من می ریخت

میان کوچه و بازار بازگفتی نه

تودستهای مرا می فشردی اما زود

تمام می شد و.......بیدار باز گفتی نه

چقدر ساده نوشتم که پیش من برگرد

غزل شدم و غزلوار باز گفتی نه

دوباره آمدم والتماس کردم وتو

نگاه کردی و بیزار باز گفتی نه

هزار بار تماس و.....بدون پاسخ ماند

تمام شد و تو انگار باز گفتی نه

[ دوشنبه سوم بهمن 1390 ] [ 18:53 ] [ مهتاب ] [ ]
قسم به عشق تو و این زمین نخواهم رفت

نوشته روی دل من همین...نخواهم رفت

                                                        هزار بار برنجی و یا برنجانی

                                                      سکوت می کنم و با یقین نخواهم رفت

مقصرش تو نبودی،دلم تو را می خواست

نگاه کن به نگاهم ، ببین نخواهم رفت

                                                       توسرد بودی و یخ بست روح من اما

                                                      امید بسته به چشمت چنین نخواهم رفت

بتاب بر دل من تا دوباره سبز شود

بدون تو طرف هفت سین نخواهم رفت

                                                    ...ومن کویر پر از آب بوده ام با تو

                                                     بدون عشق تو از این زمین نخواهم رفت 

[ چهارشنبه بیست و سوم آذر 1390 ] [ 11:47 ] [ مهتاب ] [ ]
گویی دلم به فکرفراراست بعدتو...

ساعت به وقت خانه چهاراست بعدتو...

مرگ زمین رسیده ببین این عجیب نیست

وقتی خدا به چوبه ی دار است بعد تو...

پشت سرت تمام زمین و زمان شکست

دنیابه چشم من سگ هار است بعد تو...

امشب قطار زندگیم گنگ بود گنگ

سوت دلش تمام هوار است بعدتو...

آواز خستگی مراباد برد و رفت

روزوشبم چه تیره وتار است بعدتو...

کرکس درآسمان دلم پرنمیزند

وقتی نگاه من سرکاراست بعدتو...

[ دوشنبه هجدهم مهر 1390 ] [ 20:59 ] [ مهتاب ] [ ]
عاشق شدم که باز دعایت کنم ولی ...

گفتی قدغن است صدایت کنم ولی ...

لعنت به من به بخت سیاهم که باز هم

درغربتی که جان به فدایت کنم ولی ...

شاید که شیوه ی من و تو فرق میکند

گفتم از این به بعد خدایت کنم ولی ...

گفتی که کافری برو از پیش من برو

میخواستم که شرح برایت کنم ولی ...

سخت است کافرم بله من کافرم ببین...

رفتی نشد نگاه به جایت کنم ولی ...

حالا نشسته ام وتو...؟آری عجیب نیست

من میروم که باز رهایت کنم ولی ...

من میروم واقعا تا بعد از امتحانات ممنون که تحملم میکنید....باسپاس

[ سه شنبه دهم خرداد 1390 ] [ 18:22 ] [ مهتاب ] [ ]
کابوس شوم ، تلخی باران ویک گناه

شیطان وزلف های پریشان ویک گناه

تردید ، انتقام ، قدم های بی صدا

...آن روزها تمام درختان ویک گناه

یادش نبود کوچه ی چندم پلاک چند

خورشید نیمه سوز خیابان ویک گناه

ذهنش پراست از همه ی خاطرات ها

در گیرودار وسوسه ی نان ویک گناه

مردی که رفته بود ، زنی خسته از همه

خشکی گل ، غریبی گلدان ویک گناه

حالا طناب گردن او راگرفته است

بالای دار،تلخی باران ویک گناه

[ یکشنبه بیست و هشتم فروردین 1390 ] [ 21:29 ] [ مهتاب ] [ ]

تاکه ازغربت پاییزدلت میگیرد

ازشب خاطره انگیزدلت میگیرد

خواستم شعرشوم شاعردلسوخته ای

گفتی از شعرغم انگیزدلت میگیرد

صدپیامک وجوابی که ندادی امروز

ازمن خسته که یکریز دلت میگیرد

من همان پادشه قلعه نشینم اکنون

از من ساده ی بی چیز دلت میگیرد

حیف شد حیف تورفتی وغزلها گفتند

شعرننویس توخودنیزدلت میگیرد 

[ دوشنبه بیست و دوم فروردین 1390 ] [ 16:17 ] [ مهتاب ] [ ]
سلام به تمام کسانی که به وبلاگ من سر میزنند وشادم میکنند من دوست دارم شعرام نقد بشن

اعتمادبه نفس بالایی دارم نقدباعث میشه پیشرفت کنم پس منتظرم نقدبشم این غزل که 

فقط واسه دل خودمه آخه دلتنگی هامو واسه بابام نوشتم ممنون میشم کمکم کنید باتشکر

آذر چه تلخ بود برایم بدون تو

سنگینی سکوت و صدایم بدون تو

 

بابا بلیط ولو به تهران هنوز هست

اینجا گرفته حال و هوایم بدون تو

 

رفتی و خانواده ی تو مثل کوفیان

زنجیر بسته اندبه پایم بدون تو

 

بابا قرار بود که مشهد...ولی نشد

انگار قهر کرده خدایم بدون تو

 

حالا بگو چگونه تحمل کنم...بگو؟

آذر چه تلخ بود برایم بدون تو

[ سه شنبه دهم اسفند 1389 ] [ 13:4 ] [ مهتاب ] [ ]

درشعرهای من چقدر قدکشیده است

نقاشی مرا که خدا بد کشیده است

درسرنوشت من همه را خشک خشک بعد

اومانعی شبیه به یک سد کشیده است

من را برای تو وتو را جای دیگری

شاید مرا به شکل تو مرتد کشیده است

من بت پرست بودم وملحد و کافری

پروردگار از عشق تو معبد کشیده است

درلابه لای این همه آدم ببین مرا

این خلقت ازازل سر من بد کشیده است

[ دوشنبه بیست و پنجم بهمن 1389 ] [ 10:45 ] [ مهتاب ] [ ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

امکانات وب

تورادوست دارم

وبلاگ-
دریافت همین آهنگ cod/">کد لوگو و بنر
بک لینک طراحی سایت